تبليغاتX
ستاره های تنها
ستاره های تنها
×اشعار برگزیده × نامه ها ی نویسنده × پندها و نصایح و نکات زندگی×
عشق از دست رفته ی من برای تو می نویسم

اي دوست دلت هميشه زندان من است آتشكده عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه وداع من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است

 

من پذيرفتم كه عشق افسانه است

اين دل درد آشنا ديوانه است

مي روم شايد فراموشت كنم

با فراموشي هم آغوشت كنم

مي روم از رفتن من شاد باش

از عذاب ديدنم آزادباش

گر چه تو تنها تر از ما مي روي

آرزو دارم ولي عاشق شوي

آرزو دارم بفهمي درد را

تلخي بر خوردهاي سرد را...

|+| نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 22:20 |

قطعه ی ادبی

سپاس

 

چه دلپذيراست

اينکه گناهانمان پيدا نيستند

وگرنه مجبور بوديم

هر روز خودمان را پاک بشوييم

شايد هم مي بايست زير باران زندگي مي کردي

و باز دلپذيرو نيکوست اينکه دروغهايمان

شکل مان را دگرگون نمي کنند

چون در اينصورت حتي يک لحظه همديگر را به ياد نمي آورديم

خداي رحيم ! تو را به خاطر اين همه مهرباني ات سپاس ...

 

 

                                        (    فدريکو گارسيا لورکا )

 

|+| نوشته شده توسط آرمان در جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 19:36 |

نامه ای برای دوست

عزيزم

قلب من رو به تو پرواز مي كند

مرا ببخش ! از اين جرم بزرگ كه دوستي است و جنايت ها به مكافات آن رخ مي دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزيزم» خطاب كرده ام ، تعجب نكن . خيلي ها هستند كه با قلبشان مثل آب يا آتش رفتار مي كنند . عارضات زمان ، آن ها را نمي گذارد كه از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ي طبيعي را در خودشان خاموش مي سازند

اما من غير از آن ها و همه ي مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبيعت به من داده ، به قلبم     بخشيده ام . و حالا مي خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزواي خود به طرف تو پرتاب كنم و اين خيال مدت ها است كه ذهن مرا تسخير كرده است

مي خواهم رنگ سرخي شده ، روي گونه هاي تو جا بگيرم يا رنگ سياهي شده ، روي زلف تو بنشينم

من يك كوه نشين غير اهلي ، يك نويسنده ي گمنام هستم كه همه چيز من با ديگران مخالف و تمام اراده ي من با خيال دهقاني تو ، كه بره و مرغ نگاهداري مي كنيد متناسب است

بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور

اما هيهات كه بخت من و بيگانگي من با دنيا ، اميد نوازش تو را به من نمي دهد  آن جا در اعماق تاريكي وحشتناك خيال و گذشته است كه من سرنوشت نامساعد خود را تماشا مي كنم

دوست كوه نشين تو آرمان

|+| نوشته شده توسط آرمان در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 9:12 |

تولدی دیگر

تولدی دیگر

 

همه هستی من آیه تاریکی است

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتنها  و رستنهای ابدی خواهد برد

من در این آیه ترا آه کشیدم آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

 

                        ×××

 

زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

 

 

        در ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط آرمان در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 10:26 |

نامه ای برای بهترین دوستم
 

"سلام بهانه من برای زندگی ....
دلت تنگ است ..... می دانم !!
قلبت شکسته است ..... می دانم !!
دوری برایت سخت است ...... می دانم !
اما برای چند لحظه ای آرام بگیر ..... تا برایت بگویم...
بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند....
و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!
بگویم ازآنچه که در این مدت بر من گذشت.....
اما گریه نکن ....که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند...
گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد...
بیا و درد دلت را به من بگو...
و مطمئن باش که قول می دهم آرامت کنم...!
با گریه خودت را آرام نکن....
گریه نکن که اشکهایت مرا نا آرامتر می کند..
گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند....
گریه نکن چون منهم مانند تو آشفته می شوم..
می دانی که دوست ندارم آن چشمهای زیبایت رو خیس اشک ببینم ..
ای عزیزم ...
ای زندگی ام ....
ای عشقم .....
اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا آرام خود آرام آرام گریستم...
برای دلی که هنوز در نبود تو ....
و آرام ... آرام می میرد...!
باور کن بغض راه گلویم را بسته است....
اما گریه نمی کنم...
می خواهم برایت فقط بنویسم...
اما تو بگو بهانه ام ...
می خواهم به یاد گذشته .... اما اینبار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم

بهانه ام :
بیا و دستهایت را در دستهایی بی روحم بگذار....
و به یاد روزهای اول آشنایی مان دوباره ...ببار ...
این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..!
سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...وآرام در گوشم زمزمه کن ...
باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد...
می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد
وقتی دست نوشته هایم را می خوانی ....
اشک از چشمان سرازیر می شود....
پس برای آخرین بار هم گریه کن....
چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی .....
من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم....."

 

|+| نوشته شده توسط آرمان در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 11:23 |

امید

امید

 

یارب از کرده به لطف توپناه آوردیم               به امید کرمت روی به راه آوردیم

 

بر سر نفس بدآموز که شیطان رهست            از ندامت حشر از توبه سپاه آوردیم

 

بر گنه کاری خود گر چه  مقِریم  ولی                ناله ی زار ورخ زرد گواه آوردیم

 

گرچه ما نامه سیاهیم ببخشای که ما              رو سیاهیم از آن نامه سیاه آوردیم

 

بر در عفو تو ما بی سروپایان چوعبید              تا تهی دست نباشیم گناه آوردیم

 

|+| نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 21:16 |

سكوتم را به باران هديه كردم.تمام زندگی را گريه كردم

سكوتم را به باران هديه كردم.تمام زندگی را گريه كردم 

و شبانه هایم ، ماه را به میهمانی زمین نمی آرد

دیگر نمی توانم از زیر خاکستر

شب را با چند ستاره ی کاغذی روشن کنم

امروز ، فردا ... فرقی نمی کند مهم اینست که نزدیک است

و از من هیچ چیز به یادگار نمی ماند

و تو خودت را آماده می کنی ، کوله را می بندی ،

دیگر احتیاج نیست چک کنی

چقدر حس زیبایی است

پیوستن به آنجایی که از آن من است

و رفتن از نفرت سرایی که از آن من نیست

و از من هیچ چیز به یادگار نمی ماند

می دانم

که غروبم نزدیک است

و من دیوانه وار منتظر فردایم

  

دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است

 

 سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کنی

 شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کنی

آه باران من سراپای وجودم آتش است 

 پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کنی

 

 

 در پاييز چشمانم بمان. شايد فردا بهاری نباشد تا در چمن سبزش جايم را خالی كنی!....

 

کاش میدانست درد من چیست

کاش میدانست نیاز من چیست

کاش میدانست به یک قطره باران نیز قانعم

کاش میدانست درد منی که همان کویر خشک و بی جانم چیست

دلم مثل کویر از محبت و عشق خشک و بی جان است

دلم مثل کویر آرزوی دیدن باران را دارد اما دریایی نیست تنها یک خواب است و بس

کاش باران میدانست معنی انتظار چیست

منی که همان کویر تشنه و بی جانم سالهاست که انتظار یک قطره باران را می کشم

اما افسوس که این انتظار بیهوده است

و ای کاش باران میدانست درد دل این کویر خسته و تشنه چیست

 

نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است

 

 هواي باغ پاييزم شكفتن رفته از يادم چنان بيگانه با خويشم كه حتي سايه ام نمي آيد به دنبالم

 

|+| نوشته شده توسط آرمان در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 16:48 |

پند و نكته ها از دانشمندان و امامان

پند و نكته ها       

 

آینده، همان امید است. ”آلفرد نوبل“.

آن‌چه به پروردگار مدیون هستیم، دوست داشتن دیگران است. ”لاکوردر“

. آنان که نمی‌توانند خود را اراده کنند، ناچار از اطاعت دیگرانند. ”ویکتور هوگو“.

کسانی که با فکرهای عالی و خوب دمسازند، هرگز تنها نیستند. ”فیلیپ سیدنی“.

چیز خوب یا بد وجود ندارد، اندیشیدن، آن را خوب یا بد می‌سازد. ”کریستوفر مارلو“.

ترقیات بشر، زادهٔ عمل و کار انسان است. ”ناپلئون بناپارت“.

ناکامی‌ها بهترین مربی‌ها ما در راه پیروزی و پیشرفت هستند. ”کنتان“.

 

روي ادامه مطلب كليك كنيد


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط آرمان در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 11:14 |

حكمت پروردگار

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت

 

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اينگونه مي گفت " مي آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :" با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم؟ كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت:  ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

|+| نوشته شده توسط آرمان در سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 19:25 |

چه کسی کشت مرا ؟

چه کسی کشت مرا ؟

 

همه با آیینه گفتم ، آری

همه با آیینه گفتم که خموشانه مرا می پیمایید ،

گفتم ای آیینه با من تو بگو

چه کسی بال خیالم را چید؟

چه کسی صندوق جادویی اندیشه من غارت کرد

چه کسی خرمن رویایی گل های مرا داد به باد ؟

سَرِ انگشت بر آیینه نهادم پرسان :

چه کسی آخر چه کسی کشت مرا

که نه دستی به مدد از سوی یاری برخاست

نه کسی را خبری شد نه هیاهویی در شهر افتاد ؟!

آیینه

اشک بر دیده به تاریکی آغاز غروب

بی صدا بر دلم انگشت نهاد.

 

 

شاعر : سیاوش کسرایی

 

|+| نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ساعت 10:50 |

آتش عشق وطن

آتش عشق وطن

 

 

 

از چشم بشد نور و ز تن تاب و توانم

                                                           ای مرگ بیا از غم هستی برهانم

چشم به ره توست بیا سوی من ای مرگ

                                                            داری ز چه تردید که پیرم ، نه جوانم

سرگشته و فرسوده به کوه و در و  دشتم

                                                            گه مشهد و گه در ری و گه در همدانم

یکباره زمین گیر شدم، بال و پرم سوخت

                                                      تا آتش عشق وطن افتاد به جانم

چون دور « وثوق » است و « قوام » است از این رو

                                                       با « دوله » و با « سلطنه » خواهم که نمانم

عارف نکشد بار فراق کلنل را

                                                   زان است که من در پی آن دوست روانم

 

 

 

شاعر : مالک الشعرای بهار

|+| نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ساعت 10:48 |

درد و دل های شبانه

بارالهـــــــــــــــــا..........................

 

ترسم از شب نیست                        ترسم از نبودن نیست

ترسم از دلی است که پرده پوشی نمی داند و زمانی که بیهوده بگذرد

ترسم از دلی است که باز در امتداد شک و دلهره اسیر وسوسه اندیشه های خود به بیراهه برود.

ترسم از راهی که لحظه لحظه اش ترس و پریشانی است .

ترسم از تکرار است تکراری سخت و سرد

ترسم از تکراری که بی تو باشم بی وضو باشم و باز بی تو باشم

خدایا : از تکرار خودم می ترسم . من از بی تو بودن از سکوت

بیهودگی و تنهایی روحم سخت می ترسم

خدایا : یاریم کن تا هرگز تکراری نباشم

خدایا : هرروز تازه شوم یکی دیگر شوم نزدیکتر به تو به او

خدایا : یاریم کن تا در تمام لحظات عمر همنفس باشم تا از نفس نیفتم

                                                                               آمین یا رب العالمین

 

|+| نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ساعت 9:43 |

پند و اندرز کشکول شیخ بهائی

پند و اندرز کشکول شیخ بهائی

۱- بادیه نشنینی را گفتند: فردای قیامت پروردگار به حسابت رسیدگی کی کند.گفت: ای فلان مرا شاد کردی. زیرا چون کریم به حساب رسیدگی کند بخشندگی کند.

2- شاها! دل آگاه گدایان دارند سر رشته عشق بینوایان دارند

3- گنجی که زمین و آسمان طالب اوست گر درنگری برهنه پایان دارند

4- حکیمی را گفتند:کدام یک از دوستان خویش را بیش تر دوست داری؟ گفت: آنکه تباهی از من بگیرد و مرا تیمار بر گیرد و مرا تیمار داری کند و لغزشم پیش گیرید .

5- حیکمی گفت: آن که در بخشی از عمر خویش خواری دانش آموزی تحمل نکند در همه ی زندگی خواری نادانی کشد

روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط آرمان در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 17:54 |

پندنامه بزرگمهر حكيم

پندنامه بزرگمهر حكيم

 

هر كه خرد پيشه كند روز به روز بي‌بلا بگذراند.

هر كه صحبت با نيكان كند، از بلاها رسته است.

هر كه اندر دل حسد دارد، تن خويشتن اندر بلا اندازد.

هر كه مردمان را چاه كند، خود در آن افتد.

هر كه آزادگان را گرامي دارد، نيكنام زندگي كند و سرانجام رستگار شود.

هر كه از مردم پست حاجت خواهد چنان بود كه از خشك رود ماهي جويد.

هر كه عذرخواهي نپذيرد، اگرش دشنام دهي روا باشد.

هر كه جنگ كسان به خود كشد، خويشتن را بدنام و فضول داشته است.

هر كه دين را خوار كند، دين وي را خوار گرداند.

هر كه از جواب نترسد، هر چه خواهد بگويد.

هر كه مردمان بدو ايمن نباشند، مرگش صلاح دو جهاني باشد.

هر كه بدانچه دارد بسنده كند، هميشه بي‌نياز است.

هر كه بر ضعيفان مهرباني كند، قويان را از جمله خويش كرده باشد.

هر كه از اين جهان آن جويد كه موجب سرزنش و ملامت نباشد، زندگانيش به راحت و لذت گذرد.

هر كه افزوني جويد، هميشه در آرزو بود.

هر كه با فرومايگان نستيزد با بزرگان قرين شود.

هر كه را خرد بود، دو جهانش بود.هر كه اندوه نيامده، آمده بيند و آن را بپذيرد، بي‌اندوه بود.

هر كه تنهايي گزيند، هميشه به سلامت بود.هر كه آزاده بود، به حقيقت آرزوها بنده او بود.

هر كه دوست از دشمن نشناسد و راز خود پيش هر كس آشكار كند ابله بود.